تبليغاتX
جزیره تنهایی




جزیره تنهایی

درد و دل
نويسندگان
آثار تاريخي يك عاشق
دوستان عاشق تنها
دوستان عاشق
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
بازم قصه جدای ....

پنجره را باز می کنم نگاهم می خزد تا زیر پوست سرد سایه ها ،بیرون می روم
 آسمان گرفته و برف می بارد و درون حفره ی چشمانم جمع می شود و آب ،
پلک نمی زنم ، می ریزد و می ریزد و سرد تمام تنم ...بوی سردی می پیچد و
صدای سرما ، سفید پوشیده ام در انتظار ...
می نشینم روی خاک نمدار برف گرفته ، تا می خورم پنجه در خاک می زنم
در انتهای چهار گوش گره می خورم در خویش ،سفید پوشیده ام ، مشت میزنم
در خاک و می پاشم .
سحر نزدیک است و خیره به آسمانم برف می آید و درحفره ی چشمانم ذوب می شود
و می پوشاند چشمانم را سرد و سپید .
پلک نمی زنم نگاهم خیس است و آسمان سپید زمین سپید است و چشمانم خیس ،
حل می شوم در هر قطره ای که می چکم ...

هیچکس مثل تو نیست
مثل پاکی و صفای تو که در جان من است
مثل عطر نفست
نیست آشفته تر از تو که تمنای من
هیچ کس مثل تو نیست ...

هستی پا به پا ی من ، نفس که می کشم می آیی آرام و بی صدا
می خواهی دست بکشم روی چشمانت و بگیرم ذکر و بخواهم برای تو همه خود را ؟
تو بگو آیا تمام می شود این همه احساسم ...
نفسی تازه می کنم تو نیز آرام و بی صدا نفس بکش آرام و مطمئن می پیچم در
هوای تنت که بدانی کجایم
اینجا یا آنجا ...
تنم که اینجاست برای  خدا
نفسم که آنجاست برای تو
بگذار روی همه ی ذره هایم اسم تو باشد
تو حک می کنی عشق را حرف به حرف روی تن زخمی من ؟


نويسنده: آباجی و دادا مورخ: یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 در ساعت: 13:48
|+|
زندگی همانند...!

 

« بعد از معبودم به نام معشوقم »

 

 

استخوان تراشیدم تا بسازم قلم

از رگانم کوفتم مرکب عشق

از صفحه ی دلم ورق گرفتم برای یار نامه نوشتم...

 

زندگی همانند جدولی است که جایزه ی حل آن مرگ است و من این جدول را حل کردم و منتظر مرگ هستم...!

پس روزی خواهم مرد ولی قبل از مرگم چند وصیت دارم:

ای کسی که جواز دفن مرا در دست داری،به هنگام مردنم مرا در تابوتی سیاه بگذارید تا همه بدانند سیاه بخت بوده ام  و دستانم را باز بگذارید تا همه بدانند هیچ چیز با خود نبرده ام چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم به راه یار بوده ام لبانم را باز بگذارید تا همه بدانند منتظر بوسه ی یار بوده ام و بینی ام را باز بگذارید تا بوی خوش یارم را وقتی که از کنار مزارم رد می شود بشنوم و به هنگام صبح تکه یخی به شکل صلیب بر روی مزارم بگذارید تا به جای مادرم برایم گریه کند.

 

     اگر دیدی کسی تو رو دوست داره بدون اون  منم   

  اگر دیدی کسی منتظر توست بدون اون منم

اگر دیدی کسی دوست نداره بدون من مردم

 

ای سراپایت سبز دستهایت را بر دستان عاشق من بسپار و لبانت را چون خاطره ای سوزان بر لبان عاشق من بگذار...!

 


نويسنده: آباجی و دادا مورخ: یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 در ساعت: 15:12
|+|
چشمانت ...

هوا ترست به رنگ هوای چشمانت
دوباره فال گرفتم برای چشمانت
اگر چه کوچک و تنگ است حجم این دنیا
قبول کن که بریزم به پای چشمانت
بگو چه وقت دلم را ز یاد خواهی بر د
اگر چه خوانده ام از جای جای چشمانت
 دلم مسافر تنهای شهر شب بو هاست
که مانده در عطش کوچه های چشمانت
تمام اینه ها نذر یاس لبخندت
جنون آبی در یا فدای چشمانت
چه می شود تو صدایم کنی به لهجه موج
به لحن نقره ای و بی صدای چشمانت
تو هیچ وقت پس از صبر من نمی ایی
در انتظار چه خالیست جای چشمانت
به انتهای جنونم رسیده ام کنون
به انتهای خود و ابتدای چشمانت
من و غروب و سکوت و شکستن و پاییز
تو و نیامدن و عشوه های چشمانت
خدا کند که بدانی چه قدر محتاج ست
نگاه خسته من به دعای چشمانت


نويسنده: آباجی و دادا مورخ: یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 در ساعت: 22:51
|+|
نگاه خسته

اگر ديدي نگاهي خسته دارم

   و حس کـردي که خيلي بيقرارم

     بـدان تو با عبور از کوچه دل

 در آوردي دمار از روزگارم


نويسنده: آباجی و دادا مورخ: یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 در ساعت: 22:47
|+|
می پرستمت ...

همه چیز برای تو بود ؛ همه چیز هنوز برای توست .

 تمام جانم ؛ جسمم ؛ تمام افکارم ؛ تمام لحظه های این انسان پر است از آینده ای که می خواهد  برای تو بسازد .

  تو این را می دانی ؛ نه ؟

 ای کاش با من صمیمی تر بودی این تنها خواسته من است از تو در مقابل تمام زندگیم که به تو  دادم .

 هرگز شک نکن ؛ می پرستمت ...


نويسنده: آباجی و دادا مورخ: یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 در ساعت: 22:44
|+|
دل تنگ


نويسنده: آباجی و دادا مورخ: یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 در ساعت: 22:42
|+|
پشیمونم.....!

 

زمانی که آدم از کارش پشیمون میشه وقتی عشقش اونو نبخشه تنها آرزوش مرگه...!

« تنها آرزوم مرگه »

 

 


نويسنده: آباجی و دادا مورخ: سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 در ساعت: 21:48
|+|
دل شکسته

 


نويسنده: آباجی و دادا مورخ: سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 در ساعت: 21:29
|+|
دلم شکست

 


نويسنده: آباجی و دادا مورخ: سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 در ساعت: 21:27
|+|
حس بهاری...!

« حس بهاری »

 

دارد از زمین و آسمان بهار می بارد.

 

این واژه ی بهار نا خودآگاه مرا به یاد تو می اندازد.

 

به تو فکر می کنم و ثانیه ها طعم باران می گیرند

 

و من در این لحظه های بهاری باران زده

 

هنوز در حسرت یک بار در کنار تو بودن هستم!

 

 

    برگرفته از وبلاگ =>>  http://www.majhoolat.blogsky.com/ 


نويسنده: آباجی و دادا مورخ: شنبه هفدهم فروردین 1387 در ساعت: 16:59
|+|
سال نو مبارک...!
سلام. سال نو را به همه ی دوستان عزیز تبریک می گویم و امیدوارم که سال خوبی داشته باشید و در این سال ماراهم از دعای خود دریغ نفرمایید،دیر اومدم شرمنده دوست داشتم بعد از سال تحویل بیام و به دوستای گلم سال نو را تبریک بگم ولی مشکلات نمیزاره شرمنده ی مهربونی همتون امسال من سال تحویل قشنگی را نداشتم ولی امیدوارم که شما سال تحویلتون خوب بوده باشه،امیدوارم در این سال لبتان همیشه خندان و دلتان همیشه شاد باشه. راستی تولدم مبارک. البته روزش کمی گذشته ولی 1/1 آباجی در ساعت 8 صبح بدنیا آمده،روز و ماه قشنگی هست،امسال سالروز تولدم بدترین روز عمرم بود چون دادا نه کنارم بود و نه حتی صداشو شنیدم،از دوستان یه خواهشی دارم،واسه آباجی دعاکنید. درضمن جزیره از این به بعد دیر به دیر آپ میشه یعنی چون دادا نیست دیگه حال و حوصله ی آپ کردن رو ندارم شاید هم دیگه آپ نکردم تا وقتی که دادا بیاد و خودش اولین پست رو بذاره،شرمنده. دوستتون دارم،آرزومند آرزوهایتان آباجی.
نويسنده: آباجی و دادا مورخ: یکشنبه چهارم فروردین 1387 در ساعت: 14:40
|+|
و امّاعشق....!

 

"عشق"

 

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد
.
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره."

ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه !

"اگه همديگرو دوست داريد، به هم بگيد، خجالت نکشيد، عشق رو ازهم دريغ نکنيد، خودتونوپشت القاب و اسامی مخفی نکنيد،منتظرطرف مقابل نباشيد،شايداون ازشماخجالتی تر و عاشق تر باشه."

 

 

  برگرفته از=>>         http://llover.blogfa.com/post-9.aspx

 


نويسنده: آباجی و دادا مورخ: یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 در ساعت: 20:2
|+|
تمام شد شعر من....!

« تمام شد شعر من....! »

در ميان ديدگانم خواب را گم کرده ام

خسته ام از خستگي مهتاب را گم کرده ام

چند سالي مي شود مهمان آيينه شدم

در ميانش چهره شاداب را گم کرده ام

در درون من هياهوي عجيبي پا گرفت

از هياهو خنده کمياب را گم کرده ام

کوزه صبرم شکست از دست شبهاي عطش

چند گاهي است رنگ آب را گم کرده ام

چه با شکوه آمدی به لحظه های سرد من

چه پرغرور میروی به جنگ دردهای من

چه عاشقانه میشود غزل در انتظار تو

چه بی بهانه میدود کلام من برای تو

چه رازها که گفته ای به قلب بی قرار من

چه قصه ها شنیده ای بهار بی خزان من

چه روزها که رفته ایم به جنگ درد و فاصله

چه روزها سپرده ایم به دست سرد خاطره

چه لحظه ها نگاه تو بر نگاه من دوید

چه عاشقانه دست من به دست گرم تو رسید

چه آه ها کشیده ام برای بی تو بودنم

چه اشکها ریخته ام برای از تو گفتنم

بهار شد فکر من برای با تو ماندم

تمام شد شعر من فدای شعر خواندت

 

  بر گرفته از(آقا سهیل)=>>           http://www.soheil20.blogfa.com

 


نويسنده: آباجی و دادا مورخ: پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 در ساعت: 13:40
|+|
زن و شوهر جوانی....!

 

 « زن وشوهر جوانی...! »

 

زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند
 
انها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم
مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره
!
زن جوان: خواهش
مي کنم ، من خيلي ميترسم
مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري

زن
جوان: دوستت دارم ، حالامي شه يواشتر بروني
مرد جوان: مرا محکم بگير

زن
جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟
مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه
کاسکت مرا برداري و روي
سرت بذاري، اخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه

روز بعد روزنامه ها نوشتند

برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه
آفريد.در اين سانحه
که بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد،

يکي از دو
سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت
مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود
پس بدون اين که زن
جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او
گذاشت
و خواست براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش

رفت
تا او زنده بماند
و اين است عشق واقعي
.

 

 

 برگرفته از(آقا  سهیل)=>>         http://www.soheil20.blogfa.com/   

 


نويسنده: آباجی و دادا مورخ: چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 در ساعت: 21:3
|+|
دلم گرفت...!

«دلم گرفت...!»

دلم گرفت ای همنفس  پرم شکست تو این قفس

تو این غبار تو این سکوت چه بی صدا نفس نفس

از این نامهربونیها دارم از غصه میمیرم

رفیق روز تنهایی یه روز دستاتو میگیرم

تو این شب گریه میتونی پناه هق هقم باشی

 تو ای همزاد همخونه چی میشه عاشقم باشی

دوباره من دوباره تو دوباره عشق دوباره ما

دو همنفس دو همزبون دو همسفر دو هم صدا

تو ای پایان تنهایی پناه آخر من باش

 تو این چندمرگی پاییز بهارباور من باش

 بزار با مشرق چشمات شبم روشن ترین باش

 می خوام اینه خونه با چشمات همنشین باشه

دلم گرفت ای همنفس پرم شکست تو این قفس

تواین غبار تو این سکوت چه بی صدا نفس نفس

نفس نفس

 


نويسنده: آباجی و دادا مورخ: دوشنبه ششم اسفند 1386 در ساعت: 15:24
|+|
دادا زنگ زد...!
سلااااااااااااااااااااام

دادا زنگ زد

سه شنبه بود زنگ زد گوشی رو برداشتم دیدم یه صدای آشنا میگه الو؟گفتم بله بفرمایید؟بعد از یه مکث کوتاه گفت خوبی؟

فهمیدم دادا جونم هست

از خوشحالی داشتم میمردم پشت گوشی.ای خدا جون ممنونم ازت

 

اینم منو دادام هستیم

اینم منو دادا بعد از ۱۰سال

       «داداجون دوست دارم»     

 فعلا بای تا بعد


نويسنده: آباجی و دادا مورخ: یکشنبه پنجم اسفند 1386 در ساعت: 18:31
|+|
داداجون تا کی باید در حسرت شنیدن صدات باشم؟

سلام.

چند روزه حالم خیلی گرفته است دلم برای دادام خیلی تنگ شده.

نزدیک ۱۶روزه که صدای دادامو نشنیدم هیچ خبری از دادام ندارم خداجون به کی بگم به کی بگم دارم دق میکنم دارم میمیرم.

ترس همه ی وجودمو گرفته فکر و خیال الکی داره دیونم می کنه کاش میتونستم عین یه ابر بهاری خیلی راحت بدون خجالت با شهامت بدون آوردن دلیل گریه کنم.

خدا جون دارم دق میکنم ای کاش دادام بود تا میتونستم....

واااااااااااااااااای.زندگی کردن و نفس کشیدن یادم رفته

کاش میتونستم فریاد بزنم....

فریاد بزنــــــــــــــــــــــــم دادا کجایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی...!!!؟

خدا جون چقدر ازت بخوام چقدر دستم را با هزار تا امید به آسمون دراز کنم و دست خالی بر گردم چقدر بگم دارم دیونه میشم دارم دق میکنم دارم میمیرم.

ای کاش میشد بمیرم ولی....

ولی نه اگه من بمیرم دادام تنها میشه نمی خوام رفیق نیمه راه باشم.

هر جا میرم به هر کجا نگاه میکنم هر کاری میکنم گل روی خوکشلش جلوی چشمای گریونم ظاهر میشه.نگاه آخرش هیچ وقت از یادم نمیره هر وقت به یادش میوفتم هیچ کاری نمیتونم بکنم حتی نمیتونم نفس بکشم نفسم توی سینه ام حبس میشه 

خدا جوووووووووووووووووووووووووووون به کی بگم

دادا جون کی میایی!؟ کی صداتو میشنوم!؟کی منو از تنهایی در میاری!؟کی نفس دوباره زندگی دوباره امید دوباره بهم میدی!؟

دادا جون تا کی باید منتظرت باشم

دادا جون دوست دارم نمیتونم بگم چند تا یا چقدر.

 به قول خودت(قربونت بشم): "دوست دارم یکی"

 


نويسنده: آباجی و دادا مورخ: دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 در ساعت: 21:49
|+|
دادا فقط مال منی...!

باور نداری...!

باور نداری هنوزم عشق تو داغونم کنه

بخند به گریه های من شاید که آرومم کنه

بهش بگین دق می کنم دستاش تو دستم نباشه

تموم خاطراتمون نمک به زخمام می پاشه

بهش بگین خاطره هاش آتیش به جونم می زنه

آسمونم زمین بیاد بگین فقط مال منه...!

آسمونم زمین بیاد بگین فقط مال منه...! 


نويسنده: آباجی و دادا مورخ: دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 در ساعت: 21:6
|+|
میدونی...!؟

 

مي دوني؟ يه اتاقي باشه گرمه گرم..روشنه روشن.. تو باشي منم باشم..

کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد..

تو منو بغلم کني که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم.. اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار..پاهاتم دراز کردي..

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم.. با پاهات محکم منو گرفتي ..دو تا دستتم دورم حلقه

کردي..

بهت مي گم چشماتو مي بندي؟ ميگي اره بعد چشماتو مي بندي ...

بهت مي گم برام قصه مي گي ؟ تو گوشم؟ مي گي اره بعد شروع مي کني اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..

يه عالمه قصه طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي شن..

مي دوني؟ مي خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع..

يه ضربه عميق..بلدي که؟ ولي تو که نمي دوني مي خوام رگمو بزنم ..

تو چشماتو بستي ..نميدوني من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمي بيني که سريع مي برم..

نمي بيني خون فواره مي زنه..رو سنگاي سفيد...

نمي بيني که دستم مي سوزه و لبم رو گاز مي گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني.. تو داري قصه مي گي..

من شلوارک پامه..دستمو مي ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حرکتش..

حيف که چشمات بسته است و نمي توني ببيني.. تو بغلم کردي..مي بيني که سرد شدم..
محکم تر بغلم ميکني که گرم بشم.. مي بيني نا منظم نفس مي کشم.. تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت.مي بيني هر چي محکم تر بغلم مي کني سرد تر ميشم.. مي بيني ديگه نفس نمي کشم..

چشماتو باز ميکني مي بيني من مردم.. مي دوني ؟ من مي ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايي مردن.. از خون ديدن..وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم..
مردن خوب بود ارومه اروم...

 گريه نکن ديگه.. من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا بعدش تو همون جوري وسط گريه هات بخندي..

 گريه نکن ديگه خب؟ دلم مي شکنه.. دل روح نازکه..نشکونش خب؟!

 

   برگرفته از آتیش پاره =>>        http://www.jange-taghdir.blogfa.com/ 

                         


نويسنده: آباجی و دادا مورخ: چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 در ساعت: 15:58
|+|
پسر ایرونی...!
 

 

 

 

« پسر ایرونی»

 

پسر ایرونی تا وقتی سه سالش بشه دوست نداره هیچکس بغلش کنه.وقتی یه زن یا یه دختر ماچش می کنه گونه هاش قرمز می شه و خجالت می کشه ، ولی با رسیدن به سن چهار سالگی ذات پلید پسر ایرونی شروع به خودنمایی می کنه . مرتب خودشو به بهونه های مختلف می ندازه تو بغل زنا و دخترا . دنبال یه بهونه س که یه دخترو بوس کنه یا یه زن بوسش کنه .

                                       

به شیش سالگی که می رسه دیگه نمی ذاره باباش حمومش کنه . برعکس سعی می کنه خودشو به مادرش بچسبونه ، بلکه با خودش ببردش حموم . به سن ده سالگی که می رسه شروع می کنه استفاده از ژیلت یازده بار استفاده شده باباش . هی این ژیلتو می کشه رو صورتشو کیف می کنه که مرد شده . دوازده سالش که شد نمی دونه چرا دلش می خواد با دخترای فامیل بازی کنه .

 


سیزده چهارده سالش که شد فکر میکنه خیلی خوش تیپه . خیال می کنه مامانش اونو از روی مدل "آلن دلون" زائیده . مرتب تو خیابون راه می ره و دخترا رو نگاه می کنه و کم کم با بالاتر رفتن سن ، کمرش پایین تر میاد و دکمه یقه پیرهنش به سگک کمربندش نزدیک تر می شه(نکته کنکوری) .

 


شونزده هفده سالگی دیگه یه چیزایی یاد گرفته . می دونه واسه بیرون رفتن باید لباس عجیب بپوشه . مثلا یه پیرهن نارنجی که رو سینه ش عکس یه جمجمه س می پوشه . رو کمرش نوشته : Just do it! (نکته فوق کنکوری) . وای وای وای... نگو خواهر... ...(این قسمت حذف شده و تو کنکور نمیاد) دیگه همین دیگه . آها... با بچه ها که می ره بیرون اسمش عوض می شه ، مثلا اگه اسمش سعید یا علی یا احمد یا جواد باشه تبدیل می شه به : دیوید ، جک ، زاپاس ، تمساح ، سرنتی پیتی ، حامی بچه ها(به یاد دایی احمد) ، خرچنگ ، یا بی بی...این قسمتم سانسور شده تو کنکور نمیاد.

 


هجده نوزده سالگی می فهمه یه جایی به اسم پاتوق وجود داره که با رفقا توش جمع بشن . وای به حال اون دختر بدبختی که از کنار پاتوق رد بشه . بلایی سر دختره میاره که ......کم کم یاد می گیره که دختر یعنی جنس لطیف . نباید مث تاتارا طرفش رفت . باید طوری با لطافت رفت طرفش که نفهمه می خوای گازش بگیری . باید با ملایمت رفت جلو و مخشو زد . فکر می کنه اگه خودشو آرایش کنه دخترپسند می شه . پس اول از همه موهاشو بلند می کنه . بعد یا موهاشو "فر شیش ماهه" می زنه یا "گلت" می کنه . بعدشم یه دمب اسبی و... تمام . دخترکش شد اروای عمه اش.

 

 

« هدف ما جلب رضایت شماست »


این شعارو سرلوحه کارش قرار می ده و می ره بوتیک یه جعبه لوازم آرایش می گیره صد و سی تومن . بار اول دوم چون بلد نیست زیر ابرو برداره زیر و بالا رو با هم برمی داره و اصلا ابرو نمی ذاره . ولی خوب از اونجا که "انسان جایزالخطاست" اونم اینقدر تمرین می کنه تا کم کم یاد می گیره. سفید کننده می زنه به چه سفیدی... ریمل می زنه به چه سیاهی... رژ می زنه به چه قرمزی... می شه مث کلاه قرمزی...
موهاشو که دمب اسبی می کنه سه تارو از سمت چپ و پنج تارو از سمت راست آزاد می کنه و می ندازه رو صورتش . اون دوتا تارموی اضافی سمت راستم حکایت داره . نماد خودشه و دختری که انشالا اونرو باهاش آشنا می شه . عشقه دیگه...چه می شه کرد ؟
یه زنجیر طلا گردنش می ندازه اونقدر پهن که آدمو یاد قلاده سگای "ژرمن شپرد" می ندازه . یه دستبند می ندازه دستش که چنان جرینگ جرینگ می کنه که آدمو یاد زنگوله "بزغاله های شبیه سازی شده به دست پژوهشگران توانمند ایرانی" می ندازه . بعد که کامل شد می ره سر مسیر وایمیسه . واسه شروع کار سعی می کنه مخ دخترای پنجم دبستانی و اول راهنمایی رو شیربرنج کنه . بعد کم کم ارتقا می گیره و می ره سر مسیر دبیرستانیا .
اولش فقط با یکی دوست می شه ولی کم کم می فهمه هر چیزی یه زاپاس لازم داره ، پس می ره دنبال یه زاپاس واسه دوست دخترش... و از اونجایی که فکر می کنه هر چیزی یه زاپاس می خواد ، واسه زاپاسشم میره دنبال زاپاس و...
اگه قیافه داشته باشه (پسره رو می گم) نونش تو روغنه . دخترا رو مجبور می کنه براش خرج کنن . ولی وای به حال اون بیچاره بدقیافه . مجبوره واسه دوست دختراش مرتب پیاده بشه... که ولش نکنن .
می گذره و می گذره و می گذره تا کم کم می فهمه عاشق یکی از دخترا شده . از اونجا که آقا پسر خیلی حرفه ای تشریف داره شروع می کنه به آمار گرفتن از دختره که می بینه بله... آمار طرف پاکه و خانم از برگ گل پاک تره و قبلا با هیچکس دوست نبوده . شروع می کنه دوست دختراشو دور انداختن که فقط با همین یکی که عاشقشه بمونه . شروع می کنه واسه دختره خریدن کادو ، هدیه ، انگشتر ، تاپ ، شلوار ، روسری... می گذره تا اینکه یه روز زنگ می زنه گوشی "خانم بچه ها" می بینه "حاج خانم" جواب نمی ده . چن روزی زنگ مرتب زنگ می زنه و جواب نمی گیره . بخاطر دوری و بی خبری از عشقش مریض می شه . می برنش بیمارستان... که می فهمن بله... آقا ایدز داره . وقتی از بیمارستان میاد بیرون نتیجه گیریش از اتفاقات گذشته اینه : یه دختر عاشقم کرد ، خرم کرد ، مریضم کرد ، بدبختم کرد ، ولم کرد . و اون طرف معادله رو اینجوری می نویسه : دخترا رو عاشق خودم می کنم ، خرشون می کنم ، مریضشون می کنم ، بدبختشون می کنم ، ولشون می کنم...!

 

 

برگرفته شده از=>>              http://oranooos.mihanblog.com

 

 

 

 


نويسنده: آباجی و دادا مورخ: شنبه بیستم بهمن 1386 در ساعت: 18:53
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir