تبليغاتX
جزیره تنهایی
" عشق یک دختر سرطانی "

 

دختری را که در تصویر می بینید ، کتی کرکپاتریک نام دارد؛‌ کتی 21 ساله به همراه نامزد 23 ساله خود نیک برای جشن عروسی شان آماده می شوند.

 

gfgfgfgfgfgfggg.jpg

 

این عکس تنها چند دقیقه قبل از مراسم عروسی این دو جوان ، در روز 11 ژانویه 2005 گرفته شده است.

 

sdsdsdsdsdsdsd.jpg

 

کتی مبتلا به سرطان است و بیماری وی در بدترین وضعیت خود قرار دارد؛ وی مجبور است هر روز ساعاتی زیر نظر پزشک و دستگاه های مخصوص قرار بگیرد. در این عکس ، نیک منتظر است تا کتی یکی دیگر از شیمی درمانی هایش به پایان برساند

 

rtrtrrtrttrrrtrtttt.jpg

 

کتی علیرغم تمام درد و رنج ناشی از بیماری سرطان ، ضعف بدنی ، شوک های ناشی از تزریق پی در پی مورفین ، قصد دارد مراسم عروسی خود را بدون هیچ عیب و نقصی برپا کند . وی به خاطر بیماری اش همیشه در حال کاهش وزن است ، به همین خاطر مجبور شد هر چه به روز عروسی اش نزدیک تر می شود ، لباس عروسی اش را کوچک تر و کوچک تر کند. 

وی مجبور بود در طول مراسم عروسی اش کپسول تنفسی اش را به دنبال خود داشته باشد . در این تصویر پدر و مادر نیک را می بینید. آنها از اینکه می بینند پسرشان با عشق دوران دبیرستان خود ازدواج می کند بسیار خوشحال هستند.

 

wewewewewewe.jpg

 

کتی در ویلچیر خود نشسته و به ترانه ای که نیک و دوستانش می خوانند گوش می دهد.
طی مراسم عروسی ، کتی مجبور می شد برای لحظاتی استراحت کند. او به خاطر ضعف و درد نمی توانست به مدت طولانی بایستد.

 

dfdfdfdfdfdf.jpg

 

کتی تنها پنج روز بعد از مراسم عروسی اش فوت کرد. دیدن زنی که علیرغم بیماری سرطان و آگاهی به عمر کوتاه مدت اش ، ازدواج می کند و تمام مدت لبخند بر لب دارد ما را به این فکر می برد که خوشبختی دست یافتنی است ، مهم نیست چقدر دوام می آورد.

 

jkjkjkjkjkjkjkjkjkj.jpg

 

باید از منفی بافی دست برداریم ؛ زندگی آنقدرها هم که فکر می کنیم پیچیده نیست.
زندگی کوتاه است
قوانین را زیر پا بگذار
بسرعت ببخش
با صداقت عاشق شو و با حرارت ببوس
همیشه بخند
هیچ وقت لبخند را از لب هایت دریغ نکن
مهم نیست زندگی چقدر عجیب است
زندگی همیشه آنطور که ما فکر می کنیم پیش نمی رود
اما تا زمانی که هستیم ، باید بخندیم و سپاسگذار باشیم

 

 

|+|نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388 ساعت 20:11 توسط آباجی و دادا |

چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟

استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟

چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟...

شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم.

استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟ آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد...

سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلب‌هايشان از يکديگر فاصله مي‌گيرد. آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى مي‌افتد؟

آنها سر هم داد نمي‌زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت مي‌کنند.

چرا؟ چون قلب‌هايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلب‌هاشان بسيار کم است.

استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى مي‌افتد؟

آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمي‌زنند و فقط در گوش هم نجوا مي‌کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي‌شود.سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بي‌نياز مي‌شوند و فقط به يکديگر نگاه مي‌کنند! اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله‌اى بين قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد... 

بیایید عشق را با یکدیگر احساس کنیم

 

|+|نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388 ساعت 19:23 توسط آباجی و دادا |

دلتنگی

سلام به اون چشمای قشنگت که می دونم یه روزی می یاد و اینارو می خونه.

قرار گذاشتی دیشب برای یک ماه دور از هم باشیم.حتی یه خبر کوچیک هم از هم نداشته باشیم. تو گفتی یک هفته ولی من گفتم تا آخر ماه یعنی تقریبا بیست روزی . دلیل تو را نمی دونم و من می خواستم ببینیم بی هم می تونیم باشیم. از هم می تونیم یه روزی اگه خدایی نکرده پیش اومد جدا بشیم ، قدر هم  رو بیشتر بدونیم ، دلمون تنگ می شه و.... .من دلم تنگ شده همین روز اولی که آمدم به وبلاگمون بعد از 8 ماه یه گرد گیری گردم برات نوشتم تا دلم کمی آروم بشه .خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی سخته زندگی بی تو . تو رو نمی دونم ولی تو هم باید مثل من باشی .دوست دارم می بوسمت چشمای مهربونتو . بازم می یام برات می نویسم .به امید دیدار نازنیم.بوس بوس بوس

|+|نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388 ساعت 16:16 توسط آباجی و دادا |

دادا و آباجی

دادا

آباجی

مثل همیشه

با همند

|+|نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 ساعت 17:8 توسط آباجی و دادا |

گریه کنم یا نکنم...!

 

گریه کنم یا نکنم آخر ماجرا رسید

گریه کنم یا نکنم قصه به انتها رسید

تو می روی و آیینه پر میشود از بی کسی

از من سفر میکنی و به مرگ قصه می رسی

ببین که آب می شود قطره به قطره قلب من

مرگ من و قصه ی ماست فاجعه ی جدا شدن

گریه کنم یا نکنم آخر ماجرا رسید

گریه کنم یا نکنم قصه به انتها رسید

تو چمدان پر میکنی،من خالی از جان می شوم

یک لحظه در چشمم ببین،ببین چه ویران می شوم

بعداز تو با من چه کنم؟با من بی پناه من...

کجای شب پنهان شوم،کجای این عاشق شکن

تو می روی و جان من گور ترنّم می شود

خورشید کی که داشتم در شب من گُم می شود

چیزی نگو به آینه با رازقی حرفی نزن

برای بار آخرین تنها نگاهی کن به من

گریه کنم یا نکنم آخر ماجرا رسید

گریه کنم یا نکنم قصه به انتها رسید....

 

                                              «پایان برای همیشه»

 

|+|نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 ساعت 15:28 توسط آباجی و دادا |

دوست دارم

|+|نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 ساعت 2:59 توسط آباجی و دادا |

بوسه

|+|نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 ساعت 2:58 توسط آباجی و دادا |

نیمه شب... !

سلام به خودم

آخه کسی نیست. آباجی مهربونم الان خوابیده. آخه ساعت ۰۲:۳۷ دقیقه نیمه شب است. الهی قربونش بشم. یکی دو روز یه مشکل روحی برام پیش آمده همین موضوع باعث تغییر رفتارم با آباجی شد. تقریبا دو روز باهاش حرف نزدم. دلم براش یه ریزه  شده. امیدوارم خوابای خوب ببینی فرشته مهربون دادا .دلم برات خیلی تنگ شده. دوست دارم.

گاهی اوقات آدما کاری می کنند که فکر می کنند درسته ولی نمیدونند شاید اشتباه است. من سر یه موضوعی دپرس بودم. کمی درک این موضوع واسه عزیزم مشکل است. منو نفهمید باعث شد یه بحث مختصری بینمون پیش بیاد. مهم نیست چون فردا باهاش آشتی می کنم. الهی قربونش بشم.امشب اصلا خوابم نمی یاد.دلم واسش یه ریزه شده.دلم براش تنگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیده .

بمیرم واست گل دادا. امشبم با ناراحتی خوابیده. هرچند که تو بحثمون خودتم مثل من مقصر بودی ولی بازم مهم نیست. مهم اینه که من دوســـــــــــــــــــــــــــــت دارم. من ازت معظرت خواهی می کنم. ببخش این عاشق پر اشتباهُ .

هــــــی غریبی. آباجی دوست دارم. اندازه همون یه دونه ای که خودت می دونی دلیلش چیه؟ ولی این رسم زمونه است آباجی مهربونم که داره بد با من و تو بازی می کنه و بد سنگ جلوی پای من و تو ( الهی قربون پاهای کوچولوش بشم ) می اندازه و فعلا جز صبر کردن کاری نمی شه کرد. بغض گلومو گرفته و اشکام جلوی چشمام پرده ای تار ایجاد کرده که درست شیشه مانیتور را نمی بینم.

آباجی خودت می دونی مشکلم که این دو روز برام پیش آمده است شاید برای تو زیاد مهم نباشه ولی برای من کمی مهم است چون جون یه بنده خدایی وسط است که حتی با آمدن خدایی نکرده یه قطره خون از بدنش من مقصرم و عذاب وجدانش دست از سرم بر نمی داره حالا چه برسه به اون تهدید که اون نسبت به من کرده است. بهم حق بده که کمی عصابم تو این چند روز خورد بشه و کمی دپرس باشم.

می دونم درک این موضوع تا برای آدمی پیش نیاد نمی تونه قابل ادراک باشه ولی من آمدم با تو در این مورد این موضوع باهات مشورت کنم که اون اتفاق پشت گوشی برامون پیش امد. گفتم که تو هم مثل من مقصر بودی ولــی خوب اشکالی نداره. گذشته ها گذشته است.امیدوارم تو هم دادا را ببخشی.

دلم بد جوری امشب برات تنگ شده .انشالله فردا بتونم باهات درسن و حسابی صحبت کنم.دوست دارم.

دوســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

|+|نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 ساعت 2:56 توسط آباجی و دادا |

دوست دارم

|+|نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387 ساعت 9:35 توسط آباجی و دادا |

خسته ام

|+|نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387 ساعت 9:34 توسط آباجی و دادا |

تقدیم به اشکهایی که غرورشان شکست

|+|نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387 ساعت 9:31 توسط آباجی و دادا |

اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه ميکنما...

 ... الو الو... سلام
کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟
پس چرا کسي جواب نميده؟
يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...
هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .
صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا
باهام حرف بزنه گريه ميکنما...
بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛
بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟
نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.
مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.
کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ...
بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...
کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.....

|+|نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387 ساعت 9:28 توسط آباجی و دادا |

آرزویم مرگ است...!

قامت خورشید را باید شکست

نور را باید یافت

اشک را باید سوخت

تا که دل را نشکنند

تا به فرداها رسید

سوی فردا چشمهایم پر اشک

ناله ام سوزان است

غم دلم را سنگین

و تو از من دوری

غم در این خانه اگر مانده ولی ما شادیم

دل اگر پاره قلبم مرده, ما شادیم

شادیم که سوی تو می آییم

شادیم که نزد تو مهما نیم

باز هم خواهم نوشت

کاش زودتر برسد مرگ دلم آرام گیرد

آرزویم رفتن است

حسرت از دنیا ندارم

خواهم مرد

تو مرا خواهی یافت

خواهم آمد

تو مرا در یابی

آرزویم مرگ نیست

سوی تو آمدن است

روی ماهت دیدن است

آرزویم راحتی

آرزویم مرگ است

 

برگرفته از:

 http://www.only-takpar.blogfa.com/

|+|نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387 ساعت 20:45 توسط آباجی و دادا |

می بوسمت

|+|نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 ساعت 0:10 توسط آباجی و دادا |

هزار بوسه تقدیم به تو

|+|نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 ساعت 0:10 توسط آباجی و دادا |

دوست دارم

|+|نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 ساعت 0:9 توسط آباجی و دادا |

میمیرم برات

|+|نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 ساعت 0:8 توسط آباجی و دادا |

دل تنگ

|+|نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 ساعت 0:7 توسط آباجی و دادا |

بازم قصه جدای ....

پنجره را باز می کنم نگاهم می خزد تا زیر پوست سرد سایه ها ،بیرون می روم
 آسمان گرفته و برف می بارد و درون حفره ی چشمانم جمع می شود و آب ،
پلک نمی زنم ، می ریزد و می ریزد و سرد تمام تنم ...بوی سردی می پیچد و
صدای سرما ، سفید پوشیده ام در انتظار ...
می نشینم روی خاک نمدار برف گرفته ، تا می خورم پنجه در خاک می زنم
در انتهای چهار گوش گره می خورم در خویش ،سفید پوشیده ام ، مشت میزنم
در خاک و می پاشم .
سحر نزدیک است و خیره به آسمانم برف می آید و درحفره ی چشمانم ذوب می شود
و می پوشاند چشمانم را سرد و سپید .
پلک نمی زنم نگاهم خیس است و آسمان سپید زمین سپید است و چشمانم خیس ،
حل می شوم در هر قطره ای که می چکم ...

هیچکس مثل تو نیست
مثل پاکی و صفای تو که در جان من است
مثل عطر نفست
نیست آشفته تر از تو که تمنای من
هیچ کس مثل تو نیست ...

هستی پا به پا ی من ، نفس که می کشم می آیی آرام و بی صدا
می خواهی دست بکشم روی چشمانت و بگیرم ذکر و بخواهم برای تو همه خود را ؟
تو بگو آیا تمام می شود این همه احساسم ...
نفسی تازه می کنم تو نیز آرام و بی صدا نفس بکش آرام و مطمئن می پیچم در
هوای تنت که بدانی کجایم
اینجا یا آنجا ...
تنم که اینجاست برای  خدا
نفسم که آنجاست برای تو
بگذار روی همه ی ذره هایم اسم تو باشد
تو حک می کنی عشق را حرف به حرف روی تن زخمی من ؟

|+|نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 13:48 توسط آباجی و دادا |

زندگی همانند...!

 

« بعد از معبودم به نام معشوقم »

 

 

استخوان تراشیدم تا بسازم قلم

از رگانم کوفتم مرکب عشق

از صفحه ی دلم ورق گرفتم برای یار نامه نوشتم...

 

زندگی همانند جدولی است که جایزه ی حل آن مرگ است و من این جدول را حل کردم و منتظر مرگ هستم...!

پس روزی خواهم مرد ولی قبل از مرگم چند وصیت دارم:

ای کسی که جواز دفن مرا در دست داری،به هنگام مردنم مرا در تابوتی سیاه بگذارید تا همه بدانند سیاه بخت بوده ام  و دستانم را باز بگذارید تا همه بدانند هیچ چیز با خود نبرده ام چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم به راه یار بوده ام لبانم را باز بگذارید تا همه بدانند منتظر بوسه ی یار بوده ام و بینی ام را باز بگذارید تا بوی خوش یارم را وقتی که از کنار مزارم رد می شود بشنوم و به هنگام صبح تکه یخی به شکل صلیب بر روی مزارم بگذارید تا به جای مادرم برایم گریه کند.

 

     اگر دیدی کسی تو رو دوست داره بدون اون  منم   

  اگر دیدی کسی منتظر توست بدون اون منم

اگر دیدی کسی دوست نداره بدون من مردم

 

ای سراپایت سبز دستهایت را بر دستان عاشق من بسپار و لبانت را چون خاطره ای سوزان بر لبان عاشق من بگذار...!

 

|+|نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 15:12 توسط آباجی و دادا |

چشمانت ...

هوا ترست به رنگ هوای چشمانت
دوباره فال گرفتم برای چشمانت
اگر چه کوچک و تنگ است حجم این دنیا
قبول کن که بریزم به پای چشمانت
بگو چه وقت دلم را ز یاد خواهی بر د
اگر چه خوانده ام از جای جای چشمانت
 دلم مسافر تنهای شهر شب بو هاست
که مانده در عطش کوچه های چشمانت
تمام اینه ها نذر یاس لبخندت
جنون آبی در یا فدای چشمانت
چه می شود تو صدایم کنی به لهجه موج
به لحن نقره ای و بی صدای چشمانت
تو هیچ وقت پس از صبر من نمی ایی
در انتظار چه خالیست جای چشمانت
به انتهای جنونم رسیده ام کنون
به انتهای خود و ابتدای چشمانت
من و غروب و سکوت و شکستن و پاییز
تو و نیامدن و عشوه های چشمانت
خدا کند که بدانی چه قدر محتاج ست
نگاه خسته من به دعای چشمانت

|+|نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 22:51 توسط آباجی و دادا |

نگاه خسته

اگر ديدي نگاهي خسته دارم

   و حس کـردي که خيلي بيقرارم

     بـدان تو با عبور از کوچه دل

 در آوردي دمار از روزگارم

|+|نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 22:47 توسط آباجی و دادا |

می پرستمت ...

همه چیز برای تو بود ؛ همه چیز هنوز برای توست .

 تمام جانم ؛ جسمم ؛ تمام افکارم ؛ تمام لحظه های این انسان پر است از آینده ای که می خواهد  برای تو بسازد .

  تو این را می دانی ؛ نه ؟

 ای کاش با من صمیمی تر بودی این تنها خواسته من است از تو در مقابل تمام زندگیم که به تو  دادم .

 هرگز شک نکن ؛ می پرستمت ...

|+|نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 22:44 توسط آباجی و دادا |

دل تنگ

|+|نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 22:42 توسط آباجی و دادا |

پشیمونم.....!

 

زمانی که آدم از کارش پشیمون میشه وقتی عشقش اونو نبخشه تنها آرزوش مرگه...!

« تنها آرزوم مرگه »

 

 

|+|نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 ساعت 21:48 توسط آباجی و دادا |

دل شکسته

 

|+|نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 ساعت 21:29 توسط آباجی و دادا |

دلم شکست

 

|+|نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 ساعت 21:27 توسط آباجی و دادا |

حس بهاری...!

« حس بهاری »

 

دارد از زمین و آسمان بهار می بارد.

 

این واژه ی بهار نا خودآگاه مرا به یاد تو می اندازد.

 

به تو فکر می کنم و ثانیه ها طعم باران می گیرند

 

و من در این لحظه های بهاری باران زده

 

هنوز در حسرت یک بار در کنار تو بودن هستم!

 

 

    برگرفته از وبلاگ =>>  http://www.majhoolat.blogsky.com/ 

|+|نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387 ساعت 16:59 توسط آباجی و دادا |

سال نو مبارک...!
سلام. سال نو را به همه ی دوستان عزیز تبریک می گویم و امیدوارم که سال خوبی داشته باشید و در این سال ماراهم از دعای خود دریغ نفرمایید،دیر اومدم شرمنده دوست داشتم بعد از سال تحویل بیام و به دوستای گلم سال نو را تبریک بگم ولی مشکلات نمیزاره شرمنده ی مهربونی همتون امسال من سال تحویل قشنگی را نداشتم ولی امیدوارم که شما سال تحویلتون خوب بوده باشه،امیدوارم در این سال لبتان همیشه خندان و دلتان همیشه شاد باشه. راستی تولدم مبارک. البته روزش کمی گذشته ولی 1/1 آباجی در ساعت 8 صبح بدنیا آمده،روز و ماه قشنگی هست،امسال سالروز تولدم بدترین روز عمرم بود چون دادا نه کنارم بود و نه حتی صداشو شنیدم،از دوستان یه خواهشی دارم،واسه آباجی دعاکنید. درضمن جزیره از این به بعد دیر به دیر آپ میشه یعنی چون دادا نیست دیگه حال و حوصله ی آپ کردن رو ندارم شاید هم دیگه آپ نکردم تا وقتی که دادا بیاد و خودش اولین پست رو بذاره،شرمنده. دوستتون دارم،آرزومند آرزوهایتان آباجی.

|+|نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387 ساعت 14:40 توسط آباجی و دادا |

و امّاعشق....!

 

"عشق"

 

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد
.
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره."

ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه !

"اگه همديگرو دوست داريد، به هم بگيد، خجالت نکشيد، عشق رو ازهم دريغ نکنيد، خودتونوپشت القاب و اسامی مخفی نکنيد،منتظرطرف مقابل نباشيد،شايداون ازشماخجالتی تر و عاشق تر باشه."

 

 

  برگرفته از=>>         http://llover.blogfa.com/post-9.aspx

 

|+|نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 ساعت 20:2 توسط آباجی و دادا |

تمام شد شعر من....!

« تمام شد شعر من....! »

در ميان ديدگانم خواب را گم کرده ام

خسته ام از خستگي مهتاب را گم کرده ام

چند سالي مي شود مهمان آيينه شدم

در ميانش چهره شاداب را گم کرده ام

در درون من هياهوي عجيبي پا گرفت

از هياهو خنده کمياب را گم کرده ام

کوزه صبرم شکست از دست شبهاي عطش

چند گاهي است رنگ آب را گم کرده ام

چه با شکوه آمدی به لحظه های سرد من

چه پرغرور میروی به جنگ دردهای من

چه عاشقانه میشود غزل در انتظار تو

چه بی بهانه میدود کلام من برای تو

چه رازها که گفته ای به قلب بی قرار من

چه قصه ها شنیده ای بهار بی خزان من

چه روزها که رفته ایم به جنگ درد و فاصله

چه روزها سپرده ایم به دست سرد خاطره

چه لحظه ها نگاه تو بر نگاه من دوید

چه عاشقانه دست من به دست گرم تو رسید

چه آه ها کشیده ام برای بی تو بودنم

چه اشکها ریخته ام برای از تو گفتنم

بهار شد فکر من برای با تو ماندم

تمام شد شعر من فدای شعر خواندت

 

  بر گرفته از(آقا سهیل)=>>           http://www.soheil20.blogfa.com

 

|+|نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 ساعت 13:40 توسط آباجی و دادا |

زن و شوهر جوانی....!

 

 « زن وشوهر جوانی...! »

 

زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند
 
انها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم
مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره
!
زن جوان: خواهش
مي کنم ، من خيلي ميترسم
مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري

زن
جوان: دوستت دارم ، حالامي شه يواشتر بروني
مرد جوان: مرا محکم بگير

زن
جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟
مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه
کاسکت مرا برداري و روي
سرت بذاري، اخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه

روز بعد روزنامه ها نوشتند

برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه
آفريد.در اين سانحه
که بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد،

يکي از دو
سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت
مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود
پس بدون اين که زن
جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او
گذاشت
و خواست براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش

رفت
تا او زنده بماند
و اين است عشق واقعي
.

 

 

 برگرفته از(آقا  سهیل)=>>         http://www.soheil20.blogfa.com/   

 

|+|نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت 21:3 توسط آباجی و دادا |

دلم گرفت...!

«دلم گرفت...!»

دلم گرفت ای همنفس  پرم شکست تو این قفس

تو این غبار تو این سکوت چه بی صدا نفس نفس

از این نامهربونیها دارم از غصه میمیرم

رفیق روز تنهایی یه روز دستاتو میگیرم

تو این شب گریه میتونی پناه هق هقم باشی

 تو ای همزاد همخونه چی میشه عاشقم باشی

دوباره من دوباره تو دوباره عشق دوباره ما

دو همنفس دو همزبون دو همسفر دو هم صدا

تو ای پایان تنهایی پناه آخر من باش

 تو این چندمرگی پاییز بهارباور من باش

 بزار با مشرق چشمات شبم روشن ترین باش

 می خوام اینه خونه با چشمات همنشین باشه

دلم گرفت ای همنفس پرم شکست تو این قفس

تواین غبار تو این سکوت چه بی صدا نفس نفس

نفس نفس

 

|+|نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386 ساعت 15:24 توسط آباجی و دادا |

دادا زنگ زد...!
سلااااااااااااااااااااام

دادا زنگ زد

سه شنبه بود زنگ زد گوشی رو برداشتم دیدم یه صدای آشنا میگه الو؟گفتم بله بفرمایید؟بعد از یه مکث کوتاه گفت خوبی؟

فهمیدم دادا جونم هست

از خوشحالی داشتم میمردم پشت گوشی.ای خدا جون ممنونم ازت

 

اینم منو دادام هستیم

اینم منو دادا بعد از ۱۰سال

       «داداجون دوست دارم»     

 فعلا بای تا بعد

|+|نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386 ساعت 18:31 توسط آباجی و دادا |

داداجون تا کی باید در حسرت شنیدن صدات باشم؟

سلام.

چند روزه حالم خیلی گرفته است دلم برای دادام خیلی تنگ شده.

نزدیک ۱۶روزه که صدای دادامو نشنیدم هیچ خبری از دادام ندارم خداجون به کی بگم به کی بگم دارم دق میکنم دارم میمیرم.

ترس همه ی وجودمو گرفته فکر و خیال الکی داره دیونم می کنه کاش میتونستم عین یه ابر بهاری خیلی راحت بدون خجالت با شهامت بدون آوردن دلیل گریه کنم.

خدا جون دارم دق میکنم ای کاش دادام بود تا میتونستم....

واااااااااااااااااای.زندگی کردن و نفس کشیدن یادم رفته

کاش میتونستم فریاد بزنم....

فریاد بزنــــــــــــــــــــــــم دادا کجایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی...!!!؟

خدا جون چقدر ازت بخوام چقدر دستم را با هزار تا امید به آسمون دراز کنم و دست خالی بر گردم چقدر بگم دارم دیونه میشم دارم دق میکنم دارم میمیرم.

ای کاش میشد بمیرم ولی....

ولی نه اگه من بمیرم دادام تنها میشه نمی خوام رفیق نیمه راه باشم.

هر جا میرم به هر کجا نگاه میکنم هر کاری میکنم گل روی خوکشلش جلوی چشمای گریونم ظاهر میشه.نگاه آخرش هیچ وقت از یادم نمیره هر وقت به یادش میوفتم هیچ کاری نمیتونم بکنم حتی نمیتونم نفس بکشم نفسم توی سینه ام حبس میشه 

خدا جوووووووووووووووووووووووووووون به کی بگم

دادا جون کی میایی!؟ کی صداتو میشنوم!؟کی منو از تنهایی در میاری!؟کی نفس دوباره زندگی دوباره امید دوباره بهم میدی!؟

دادا جون تا کی باید منتظرت باشم

دادا جون دوست دارم نمیتونم بگم چند تا یا چقدر.

 به قول خودت(قربونت بشم): "دوست دارم یکی"

 

|+|نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 ساعت 21:49 توسط آباجی و دادا |

دادا فقط مال منی...!

باور نداری...!

باور نداری هنوزم عشق تو داغونم کنه

بخند به گریه های من شاید که آرومم کنه

بهش بگین دق می کنم دستاش تو دستم نباشه

تموم خاطراتمون نمک به زخمام می پاشه

بهش بگین خاطره هاش آتیش به جونم می زنه

آسمونم زمین بیاد بگین فقط مال منه...!

آسمونم زمین بیاد بگین فقط مال منه...! 

|+|نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 ساعت 21:6 توسط آباجی و دادا |

میدونی...!؟

 

مي دوني؟ يه اتاقي باشه گرمه گرم..روشنه روشن.. تو باشي منم باشم..

کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد..

تو منو بغلم کني که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم.. اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار..پاهاتم دراز کردي..

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم.. با پاهات محکم منو گرفتي ..دو تا دستتم دورم حلقه

کردي..

بهت مي گم چشماتو مي بندي؟ ميگي اره بعد چشماتو مي بندي ...

بهت مي گم برام قصه مي گي ؟ تو گوشم؟ مي گي اره بعد شروع مي کني اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..

يه عالمه قصه طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي شن..

مي دوني؟ مي خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع..

يه ضربه عميق..بلدي که؟ ولي تو که نمي دوني مي خوام رگمو بزنم ..

تو چشماتو بستي ..نميدوني من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمي بيني که سريع مي برم..

نمي بيني خون فواره مي زنه..رو سنگاي سفيد...

نمي بيني که دستم مي سوزه و لبم رو گاز مي گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني.. تو داري قصه مي گي..

من شلوارک پامه..دستمو مي ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حرکتش..

حيف که چشمات بسته است و نمي توني ببيني.. تو بغلم کردي..مي بيني که سرد شدم..
محکم تر بغلم ميکني که گرم بشم.. مي بيني نا منظم نفس مي کشم.. تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت.مي بيني هر چي محکم تر بغلم مي کني سرد تر ميشم.. مي بيني ديگه نفس نمي کشم..

چشماتو باز ميکني مي بيني من مردم.. مي دوني ؟ من مي ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايي مردن.. از خون ديدن..وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم..
مردن خوب بود ارومه اروم...

 گريه نکن ديگه.. من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا بعدش تو همون جوري وسط گريه هات بخندي..

 گريه نکن ديگه خب؟ دلم مي شکنه.. دل روح نازکه..نشکونش خب؟!

 

   برگرفته از آتیش پاره =>>        http://www.jange-taghdir.blogfa.com/ 

                         

|+|نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 ساعت 15:58 توسط آباجی و دادا |

پسر ایرونی...!
 

 

 

 

« پسر ایرونی»

 

پسر ایرونی تا وقتی سه سالش بشه دوست نداره هیچکس بغلش کنه.وقتی یه زن یا یه دختر ماچش می کنه گونه هاش قرمز می شه و خجالت می کشه ، ولی با رسیدن به سن چهار سالگی ذات پلید پسر ایرونی شروع به خودنمایی می کنه . مرتب خودشو به بهونه های مختلف می ندازه تو بغل زنا و دخترا . دنبال یه بهونه س که یه دخترو بوس کنه یا یه زن بوسش کنه .

                                       

به شیش سالگی که می رسه دیگه نمی ذاره باباش حمومش کنه . برعکس سعی می کنه خودشو به مادرش بچسبونه ، بلکه با خودش ببردش حموم . به سن ده سالگی که می رسه شروع می کنه استفاده از ژیلت یازده بار استفاده شده باباش . هی این ژیلتو می کشه رو صورتشو کیف می کنه که مرد شده . دوازده سالش که شد نمی دونه چرا دلش می خواد با دخترای فامیل بازی کنه .

 


سیزده چهارده سالش که شد فکر میکنه خیلی خوش تیپه . خیال می کنه مامانش اونو از روی مدل "آلن دلون" زائیده . مرتب تو خیابون راه می ره و دخترا رو نگاه می کنه و کم کم با بالاتر رفتن سن ، کمرش پایین تر میاد و دکمه یقه پیرهنش به سگک کمربندش نزدیک تر می شه(نکته کنکوری) .

 


شونزده هفده سالگی دیگه یه چیزایی یاد گرفته . می دونه واسه بیرون رفتن باید لباس عجیب بپوشه . مثلا یه پیرهن نارنجی که رو سینه ش عکس یه جمجمه س می پوشه . رو کمرش نوشته : Just do it! (نکته فوق کنکوری) . وای وای وای... نگو خواهر... ...(این قسمت حذف شده و تو کنکور نمیاد) دیگه همین دیگه . آها... با بچه ها که می ره بیرون اسمش عوض می شه ، مثلا اگه اسمش سعید یا علی یا احمد یا جواد باشه تبدیل می شه به : دیوید ، جک ، زاپاس ، تمساح ، سرنتی پیتی ، حامی بچه ها(به یاد دایی احمد) ، خرچنگ ، یا بی بی...این قسمتم سانسور شده تو کنکور نمیاد.

 


هجده نوزده سالگی می فهمه یه جایی به اسم پاتوق وجود داره که با رفقا توش جمع بشن . وای به حال اون دختر بدبختی که از کنار پاتوق رد بشه . بلایی سر دختره میاره که ......کم کم یاد می گیره که دختر یعنی جنس لطیف . نباید مث تاتارا طرفش رفت . باید طوری با لطافت رفت طرفش که نفهمه می خوای گازش بگیری . باید با ملایمت رفت جلو و مخشو زد . فکر می کنه اگه خودشو آرایش کنه دخترپسند می شه . پس اول از همه موهاشو بلند می کنه . بعد یا موهاشو "فر شیش ماهه" می زنه یا "گلت" می کنه . بعدشم یه دمب اسبی و... تمام . دخترکش شد اروای عمه اش.

 

 

« هدف ما جلب رضایت شماست »


این شعارو سرلوحه کارش قرار می ده و می ره بوتیک یه جعبه لوازم آرایش می گیره صد و سی تومن . بار اول دوم چون بلد نیست زیر ابرو برداره زیر و بالا رو با هم برمی داره و اصلا ابرو نمی ذاره . ولی خوب از اونجا که "انسان جایزالخطاست" اونم اینقدر تمرین می کنه تا کم کم یاد می گیره. سفید کننده می زنه به چه سفیدی... ریمل می زنه به چه سیاهی... رژ می زنه به چه قرمزی... می شه مث کلاه قرمزی...
موهاشو که دمب اسبی می کنه سه تارو از سمت چپ و پنج تارو از سمت راست آزاد می کنه و می ندازه رو صورتش . اون دوتا تارموی اضافی سمت راستم حکایت داره . نماد خودشه و دختری که انشالا اونرو باهاش آشنا می شه . عشقه دیگه...چه می شه کرد ؟
یه زنجیر طلا گردنش می ندازه اونقدر پهن که آدمو یاد قلاده سگای "ژرمن شپرد" می ندازه . یه دستبند می ندازه دستش که چنان جرینگ جرینگ می کنه که آدمو یاد زنگوله "بزغاله های شبیه سازی شده به دست پژوهشگران توانمند ایرانی" می ندازه . بعد که کامل شد می ره سر مسیر وایمیسه . واسه شروع کار سعی می کنه مخ دخترای پنجم دبستانی و اول راهنمایی رو شیربرنج کنه . بعد کم کم ارتقا می گیره و می ره سر مسیر دبیرستانیا .
اولش فقط با یکی دوست می شه ولی کم کم می فهمه هر چیزی یه زاپاس لازم داره ، پس می ره دنبال یه زاپاس واسه دوست دخترش... و از اونجایی که فکر می کنه هر چیزی یه زاپاس می خواد ، واسه زاپاسشم میره دنبال زاپاس و...
اگه قیافه داشته باشه (پسره رو می گم) نونش تو روغنه . دخترا رو مجبور می کنه براش خرج کنن . ولی وای به حال اون بیچاره بدقیافه . مجبوره واسه دوست دختراش مرتب پیاده بشه... که ولش نکنن .
می گذره و می گذره و می گذره تا کم کم می فهمه عاشق یکی از دخترا شده . از اونجا که آقا پسر خیلی حرفه ای تشریف داره شروع می کنه به آمار گرفتن از دختره که می بینه بله... آمار طرف پاکه و خانم از برگ گل پاک تره و قبلا با هیچکس دوست نبوده . شروع می کنه دوست دختراشو دور انداختن که فقط با همین یکی که عاشقشه بمونه . شروع می کنه واسه دختره خریدن کادو ، هدیه ، انگشتر ، تاپ ، شلوار ، روسری... می گذره تا اینکه یه روز زنگ می زنه گوشی "خانم بچه ها" می بینه "حاج خانم" جواب نمی ده . چن روزی زنگ مرتب زنگ می زنه و جواب نمی گیره . بخاطر دوری و بی خبری از عشقش مریض می شه . می برنش بیمارستان... که می فهمن بله... آقا ایدز داره . وقتی از بیمارستان میاد بیرون نتیجه گیریش از اتفاقات گذشته اینه : یه دختر عاشقم کرد ، خرم کرد ، مریضم کرد ، بدبختم کرد ، ولم کرد . و اون طرف معادله رو اینجوری می نویسه : دخترا رو عاشق خودم می کنم ، خرشون می کنم ، مریضشون می کنم ، بدبختشون می کنم ، ولشون می کنم...!

 

 

برگرفته شده از=>>              http://oranooos.mihanblog.com

 

 

 

 

|+|نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386 ساعت 18:53 توسط آباجی و دادا |

خواب همیشه!

خواب هميشه!

روی شیش تا سیم گیتار٬ دنبال صدات می گردم!

با تو می رم روی ابرا٬ تک و تنها بر می گردم!

بازم این بالش نمناک٬ تکیه گاه گریه هامه!

توی کوچه های رویا٬ قدم تو پا به پامه!

تو رو داشتن٬ تو رو داشتن

دیگه کیمیاس ٬ عزیز!

خیلی وقته هق هق من٬

بی تو بی صداس٬ عزیز!

(گلرویی)

 

|+|نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 ساعت 23:30 توسط آباجی و دادا |

بی دادام می میرم...!

|+|نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 ساعت 19:53 توسط آباجی و دادا |

کسی ندانست....

|+|نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 ساعت 19:27 توسط آباجی و دادا |

بی تو چه کنم...؟!

|+|نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 ساعت 19:22 توسط آباجی و دادا |

با من از عشق بگو...!

|+|نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 ساعت 19:17 توسط آباجی و دادا |

کلام عاشقانه!

«کلام عاشقانه»  
به یکدیگر عشق بورزید ولی عشق را به بند نکشید بگذارید دریایی مواج در میان سواحل روحتان باشد. پیمانه های یکدیگر را پر کنید اما از یک پیمانه ننوشید از نان خود به یکدیگر بدهید ولی از یک لقمه نخورید با هم بخوانید برقصید و شادمان باشید اما بگذارید هر کدام از شما خلوت خود را داشته باشید.

هیچ اغازو پایانی نیست تنها اشتیاق بی حد زندگی است که وجود دارد.

هرگز لبهایتان را بر روی کسی نبندید که دریچه ی قلبتان را برویش باز کرده اید.

عشق به دو راهی نیاز ندارد من به عشق یک طرفه باور دارم چرا که عشق خداست و خداوند تمامی انسان ها را دوست دارد. خواهی نخواهی ما به عشق * او* باز خواهیم گشت.

وقتی که احساس می کنید همه چیز از دست رفته است عشق خود را به هر قیمتی که شده نگه دارید.

دوری قلبت را شیفته تر می سازد.

عشق زندگی است و تو روشنایی زندگی من هستی.

عشق مانند خورشید است حتی اگر به ان برسید گرمای ان شما را خواهد سوزاند.

عشق می تواند در یک چشم بر هم زدن دنیایی را دگرگون سازد.

بهشت انجایی است که قلب هست.

وقتی تو با من هستی چیزی برای ترسیدن وجود ندارد.

ما مانند بالهای فرشتگان هستیم با عشق خداوند به یکدیگر متصلیم.

|+|نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386 ساعت 14:22 توسط آباجی و دادا |

عاشقانه ها...!

 

در زندگي افرادي هستند كه مثل قطار شهر بازي مي مونن. از بودن با اونا لذت مي بري ولي باهاشون به جايي نمي رسي

وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها ميكندپرهايش سفيدمي ماند،ولي قلبش سياه ميشود. دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است ( دكتر علي شريعتي)

گوهر خود را مزن بر سنگ هر نالايقي---صبر کن پيدا شود گوهر شناس لايقي

چقدردوست داشتم یك نفرازمن می پرسیدچرانگاه هایت انقدرغمگین است؟ چرا لبخندهایت انقدر بی رنگ است ؟ اما افسوس ... هیچ كس نبود همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره . اری با تو هستم .. با تویی كه از كنارم گذشتی... و حتی یك بار هم نپرسیدی چرا چشم هایت همیشه بارانی است.  

 

|+|نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386 ساعت 19:24 توسط آباجی و دادا |

من برای ....!

"من براي سال ها مينويسم 

 سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند

 افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود

هميشه يكي بود يكي نبود"

 

دادا رفت 

 

|+|نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386 ساعت 18:55 توسط آباجی و دادا |

ای کاش....

|+|نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386 ساعت 13:28 توسط آباجی و دادا |

دارم دق می کنم

|+|نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386 ساعت 13:27 توسط آباجی و دادا |

یه روز...

دلم گرفته

|+|نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386 ساعت 13:26 توسط آباجی و دادا |

دلم خیلی گرفته آباجی جون

|+|نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386 ساعت 13:24 توسط آباجی و دادا |

آخرین نوشته ها
" عشق یک دختر سرطانی "
چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟
دلتنگی
دادا و آباجی
گریه کنم یا نکنم...!
دوست دارم
بوسه
نیمه شب... !
دوست دارم
خسته ام