
« بعد از معبودم به نام معشوقم »
استخوان تراشیدم تا بسازم قلم
از رگانم کوفتم مرکب عشق
از صفحه ی دلم ورق گرفتم برای یار نامه نوشتم...
زندگی همانند جدولی است که جایزه ی حل آن مرگ است و من این جدول را حل کردم و منتظر مرگ هستم...!
پس روزی خواهم مرد ولی قبل از مرگم چند وصیت دارم:
ای کسی که جواز دفن مرا در دست داری،به هنگام مردنم مرا در تابوتی سیاه بگذارید تا همه بدانند سیاه بخت بوده ام و دستانم را باز بگذارید تا همه بدانند هیچ چیز با خود نبرده ام چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم به راه یار بوده ام لبانم را باز بگذارید تا همه بدانند منتظر بوسه ی یار بوده ام و بینی ام را باز بگذارید تا بوی خوش یارم را وقتی که از کنار مزارم رد می شود بشنوم و به هنگام صبح تکه یخی به شکل صلیب بر روی مزارم بگذارید تا به جای مادرم برایم گریه کند.
اگر دیدی کسی تو رو دوست داره بدون اون منم
اگر دیدی کسی منتظر توست بدون اون منم
اگر دیدی کسی دوست نداره بدون من مردم
ای سراپایت سبز دستهایت را بر دستان عاشق من بسپار و لبانت را چون خاطره ای سوزان بر لبان عاشق من بگذار...!
